اندر احوالات 30 ماهگی
یه روز عصر که تازه از خواب بیدار شدی و کسل بودی و چون ماه رمضون بود نمیشد ببریمت بیرون. روی مبل دراز کشیدی و تلویزیون نگاه میکردی منم بین آشپزخونه و مبل در رفت و آمد بودم و حواسم به سریالی بود که پخش میشد. خانوم تو فیلم با کلی ناراحتی و غصه گفت حالا من چه جوری برم خونه؟
و تو سریع جواب دادی با کفش تن تاک![]()
هم از خنده داشتم ریسه میرفتم و هم متحیر از جوابت که از کجا یاد گرفتی![]()
پارسیان که بودیم مرتب آدمای جدید میدیدی که فرصت نمیشد به ذهن بسپاری![]()
یه شب آقا محسن (پسر خاله بابا )اومد و شمارفتی بهش دست دادی و سلام کردی و آقا محسن تو رو نشوند روی پاش. من رفتم و تقریبا ده دقیقه بعد اومدم دیدم تو صاف و بدون هیچ حرکتی رو پاش نشستی فهمیدم تو رودربایستی قرار گرفتی . روبروت که رسیدم خیلی مظلوم بدون اینکه حرکتی بکنی گفتی مامان کمک.مامان به احمدرضا کمک کن؟![]()
کلی همه از این کارت خندیدن و من اومدم بغلت کردم و کمکت کردم.![]()
یه اتفاق خوب دیگه اینکه خاله حمیده با عباس و حسین اومدن بندر خیلی به ما خوش گدشت و 4 روز هم اومدن خونه ما موندن .دریا رفتیم و کلی اذیت کردیم عباس خیلی من و دوست داره و بعضی از شبا تو بغلش میخوابیدم و برام قصه میگفت.


با عباس و حسین رفتم خونه عمو عادل اونجا کلی بازی کردم و البته اندکی هم با دختر عموش کتک کاری کردیم![]()


با امیر مهدی رفتیم پارک سر پوشیده خیلی خوش گذشت فقط هر کاری کردم نتونستم ماشین و راه بندازم این بود که مامان ما رو با هم تو یه ماشین گداشت![]()






اندر احوالات 30 ماهگی
